تبليغاتX
...

...

...

یادته کنار دریا روی ماسه های ساحل

گفتی که هرگز تو از من نمیشی یه لحظه غافل

از لب دریا و ساحل هرکی یه خاطره داره

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت19توسط Ashkan | |

خدایا! بمن رفیقی بده که با من گریه کند. دوستی که با من بخندد را خودم پیدا خواهم کرد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت2توسط Ashkan | |

به گزارش «فارس»، یکی از اعضای گروه جنین‌شناسی پژوهشکده رویان در نخستین سمپوزیوم جنین‌شناسی درخصوص شبیه سازی در جمع خبرنگاران اعلام کرده است که در پژوهشکده رویان موفقیت‌هایی در زمینه بارورشدن با حذف اسپرم صورت گرفته است و گفته: «در روش‌های تحقیقی که در پژوهشگاه رویان انجام داده‌ایم، ماده ژنتیکی مادر و پدر را حذف و با استفاده از سلول‌های مادر که دارای ماده ژنتیکی کامل است، عمل باروری صورت می‌پذیرد؛ یعنی مادر می‌تواند بدون نیاز به اسپرم مرد، بارور شود.»
۱- هیچ معلوم هست که توی اون پژوهشکده چه خبره؟!

۲- فکرش را بکن، درست در لحظاتی که من تو چت روم دارم خودمو جر میدم که مخ یه دخترو بزنم در یک پژوهشکده‌ای چند دانشمند دارند چه تلاش‌هایی می‌کنند برای حذف نقش کلیدی ما از چرخه تولیدمثل.
۳- با این حساب اساساً تنها نقش مردان در جهان هستی فقط این خواهد بود که در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیا باشند، همین و بس.

+نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت21توسط Ashkan | |

به تازگی

فهمیدم "خیال "و نباید بافت

باید ساخت.. تا 

کسی نتونه بافته های آدم

و رشته کنه !

عوضی مگه تو نبودی که عشق و خیال و با هم پیوند زدی؟

+نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت15توسط Ashkan | |



ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت15توسط Ashkan | |

download music

نام آهنگ : Hotel California
خواننده :
Eagles

متن ترانه:
On a dark desert highway, cool wind in my hair
Warm smell of colitas, rising up through the air
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night
There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself,
this could be heaven or this could be hell
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say...

Welcome to the hotel california
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the hotel california
Any time of year, you can find it here

Her mind is tiffany-twisted, she got the mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget

So I called up the captain,
please bring me my wine
He said, we havent had that spirit here since nineteen sixty nine
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say...

Welcome to the hotel california
Such a lovely place
Such a lovely face
They livin it up at the hotel california
What a nice surprise, bring your alibis

Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said we are all just prisoners here, of our own device
And in the masters chambers,
They gathered for the feast
The stab it with their steely knives,
But they just cant kill the beast

Last thing I remember, I was
Running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
relax, said the night man,
We are programmed to receive.
You can checkout any time you like,
But you can never leave

ترجمه در ادامه مطلب:


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت23توسط Ashkan | |

از يك استاد سخنور دعوت بعمل آمد كه درجمع مديران ارشد يك سازمان ايراد سخن نمايد. محور سخنرانى درخصوص مسائل انگيزشى و چگونگى ارتقاء سطح روحيه كاركنان دورميزد. استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتى كه توجه حضار كاملا" به گفته هايش جلب شده بود، چنين گفت: "آرى دوستان، من بهترين سالهاى زندگى را درآغوش زنى گذراندم كه همسرم نبود". ناگهان سكوت شوك برانگيزى جمع حضار را فرا گرفت! استاد وقتى تعجب آنان را ديد، پس از كمى مكث ادامه داد: "آن زن، مادرم بود". حاضران شروع به خنديدن كردند و استاد سخنان خود را ادامه داد... - - - تقريبا" يك هفته از آن قضيه سپرى گشت تا اينكه يكى از مديران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به يك ميهمانى نيمه رسمى دعوت شد. آن مدير از جمله افراد پركار و تلاشگر سازمان بود كه هميشه خدا سرش شلوغ بود. او خواست كه خودى نشان داده و در جمع دوستان و آشنايان با بازگو كردن همان لطيفه، محفل را بيشتر گرم كند. لذا با صداى بلند گفت: "آرى، من بهترين سالهاى زندگى خود را درآغوش زنى گذرانده ام كه همسرم نبود!". همانطورى كه انتظارميرفت سكوت توام با شك همه را فرا گرفت و طبيعتا" همسرش نيز دراوج خشم و حسادت بسر ميبرد. مدير كه وقت را مناسب ميديد،‌ خواست لطيفه را ادامه دهد، اما از بد حادثه، چيزى به خاطرش نيامد وهرچه زمان گذشت، سوءظن ميهمانان نسبت به او بيشتر شد، تا اينكه بناچار گفت: "راستش دوستان، هرچى فكر ميكنم، نميتونم بخاطر بيارم آن خانم كى بود!"

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت15توسط Ashkan | |

به زبان فارسی

به زبان اسپانیایی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت16توسط Ashkan | |

گنجيشك كوچولو تو يك روز سرد زمستون داشت بالاي يك مزرعه پرواز ميكرد. هوا اونقدر سرد بود كه بعد از يك مدت گنجيشك كوچولو تو هوا يخ زد و افتاد پايين. يك مدت همينطور مثل يك گلوله يخ زده اونجا افتاده بود كه يهو آقا گاوه كه داشت از اونجا رد ميشد يك تاپاله مشتيِ با پدر مادر انداخت رو گنجيشك كوچولو. چند دقيقه بعد گرماي مطبوع تاپاله‌ي آقا گاوه يخ گنجيشك كوچولو رو آب كرد و گنجيشك كوچولو هم كه حالا حسابي گرم شده بود، از شدت خوشحالي شروع كرد به آواز خوندن. صداي آواز گنجيشك كوچولو رسيد به گوش آقا گربه كه از همون نزديكي ميگذشت و اون هم صدا رو دنبال كرد و اومد بالاسر تاپاله‌ي آقا گاوه و با دقت گنجيشك كوچولو رو از اون تو درآورد و بعد هم با لذت خوردش.

نكتة مديريتي اول: هركسي كه تا گردن ميرينه به آدم، دشمن آدم نيست!

نكتة مديريتي دوم: هركسي كه آدم رو از تو گه نجات ميده، رفيق آدم نيست!

نكتة مديريتي سوم: اگه تا گردن تو گـه گير كردين، لااقل دهنتون رو ببنيدن!

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت13توسط Ashkan | |

پاسخ علی اکبر دهخدا به صدای آمریکا (خواندنی)
ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت11توسط Ashkan | |